درباره نویسنده
لیلا
همینه که هست ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۵ تموم
  • خوش حالم
  • من عوض ن می شم !! ( با مکث بخوانید !!‌ )
  • سلام
  • خوش
  • آیا وداع ؟؟؟
  • گره
  • تابستون
  • 24/ خرداد / 1388
  • آخرین روز مدرسه
  • سه روز مونده به خرداد
  • همه با هم
  • اینا حرف دله ؟
  • هنوز هم عید است لیلا می‌دانی ...
  • -- یه کم حرف --
  • خودتو دریاب ! ( خودشناسی ) !
  • ...
  • 2010
  • اولین روز برفی
  • ! yuppi !
  • Killers Of The Dawn
  • گرد گیری
  • تولدم
  • C.D.F - T.V.A
  • خنده با صدای بلند
  • هشت هشت هشتادوهشت
  • The Vampire's Assistant
  • ... Coming Soon
  • سرعت عمل !
  • خیلی خوش حالم !
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
دوستان من
  • لی لی حوضک
  • Miss UnderStood
  • خواتراط یه پنچر گیر هرفه ای
  • The Vampire's Assistant
  • پرشین بلاگ
  • هزار و یکشب
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



LeyLa

هزارویک شب

دنیای آبی لیلا
یکی از چیزایی که من درموردش خیلی فکر می کنم چیزیه که باید این جا بنویسم !
۱۵ تموم
نویسنده: لیلا - جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠

تولدم مبارک !!

۱۶ سالگی سلام !

 

پ. ن. : سنم داره می ره بالا ... دوست ندارم !!!

نظرات ()



خوش حالم
نویسنده: لیلا - سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠

خوش حالم که یه وابستگی تو وجودم هست ...

که بهم انرژی می ده ...

... و من روز به روز وابسته تر می شم !

 

 

پ. ن. : اون روز برای اولین بار گفتم خدا کنه امروز دیگه بارون نیاد !!

نظرات ()



من عوض ن می شم !! ( با مکث بخوانید !!‌ )
نویسنده: لیلا - سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠

  با چشمای متعجب این ورو اون ورو نگاه می کردم و بچه ها رو می دیدم که قد و نیم قد صف کشیدن ...
  من اولای صف دخترا بودم و برمی گشنم عقب تا بقیه بچه ها رو شناسایی کنم عینک... 
صحبتای اول سال سر صف تموم شد و ما راه افتادیم از پله ها به سمت بالا و کلاسامون ...

  چقد زود با همدیگه جور شدیم ... چقد سر کلاس مسخره بازی در می آوردیم, چقد ادای این و اونو در می آوردیم ...
  هر کی جدید می اومد اولش فریزر بود ولی کم کم یخاش آب می شد و مثل ما پررو ! 
من فقط ساعت می پرسیدم که کی کلاس تموم می شه و زنگ تفریح می شه مژه که وسط سالن ول بگردیم و درباره ی این و اون نظر بدیم یا بریم کرم بریزیم ... نیشخند 
  امتحانا هم که صفای خاص خودشو داشت ... هی ...نیشخند

---------------------------------------------------------------------------

نشستم پای نود ...

مامان : منتظر آخه این بحثی که اینا می کنن به تو چه ؟؟؟ تو چی گیرت میاد ؟؟؟ 

بابا : لیلا جان فوتبالی شدی ... چی می گن اینا ؟ ول کن بابا ... 

سارا : آخه تیم مس کرمان به تو چی ربطی داره ؟ اه !! 

علی : لیلا چرا گل نزد ؟ 

و ...

 من : کلافه

 

پ. ن. : در هر صورت من دیگه عوض نمی شم ... فوتبالی شدم رفت پی کارش ... حالا هر چقد می خواید خودتونو منو خسته کنید !!  

 پ. ن. : این قالب چرا اینقدر ریز می کنه نوشته هارو ؟؟


نظرات ()



سلام
نویسنده: لیلا - دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠

فقط خواستم بگم من زندم و به یاد همه ی اونایی که به یادمن هستم

دوستتون دارم دوستانم !

 

نظرات ()



خوش
نویسنده: لیلا - پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩

با خودم می گم همه که سرخوشن٬ چرا من نباشم ؟؟ نیشخند

پ.ن. : درج صورتک موجب شادی دلها می گردد ... مژه

نظرات ()



آیا وداع ؟؟؟
نویسنده: لیلا - دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩

نمی دونم خوشحالم یا ناراحت ٬ امیدوارم به این نتیجه نرسم که سه سال تو خواب و رویا بودم ...

شاید این آخرین نوشتم ٬ اینجا باشه ... نمی دونم

قهر و آشتی ٬ خنده و گریه ٬ آدمای دوست داشتنی و نفرت انگیز ٬ نمی خوام اینا دود بشن و برن هوا ...

* همیشه در ذهن٬ فکر و خاطراتم خواهی ماند ...

نظرات ()



گره
نویسنده: لیلا - چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩

بهت نگاه می کنم٬‌ نگاهت پشت پنجرس ولی می دونی دارم نگات می کنم٬ نگاهم نمی کنی ولی می دونم که حواست به نگاه منه ...

بهم نگاه می کنی و می بینی دارم نگات می کنم٬ سریع نگاهتو به جای دیگه ای می ندازی ... 

----------------------

چرا تو دنیای وبلاگ نویسی مثل دنیای هالیوود کلی حرف پشت سر آدمه و همه منتظرن ببینن چی می نویسی یا چی کار می کنی ؟ 

... اینا دیگه مهم نیست٬ دلم واسه اون وقتایی که بحثای وبلاگی داغ بود و همه نظر بی اسم به هم دیگه می دادن تنگ شده ... 

----------------------

تو پاکی٬‌ همین برای من مهمه ...

 

نظرات ()



تابستون
نویسنده: لیلا - پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩

تابستونه دیگه می گذره ...

راستی چه خبر ؟

نظرات ()



24/ خرداد / 1388
نویسنده: لیلا - دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

  سوم راهنمایی هم تموم شد ...

 سال خوبی بود برام ، خیلی ...

نظرات ()



آخرین روز مدرسه
نویسنده: لیلا - پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

آخرین روز مدرسه رو هم رفتیم و ...

روز خوبی بود !

از الان باید بخونیم واسه شنبه که قرآن داریم ... !

من شاید نیام فعلا برای یه ماه خدافظ !

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »